۵ (۱۰۰%) ۱ vote

آدم خوب کم پیدا می‌شود – A Good Man is Hard to Find

نویسنده: فلانری اوکانر – Flannery O’Connor

سال: ۱۹۵۳ 

نقد داستان کوتاه آدم خوب کم پیدا می شود

نقد داستان کوتاه آدم خوب کم پیدا می شود

در داستان کوتاه آدم خوب کم پیدا می‌شود اثر فلانری اوکانر، با مضامینی همچون ترس، ظاهر، نوستالژی، خودخواهی و موهبت مواجه می شویم. داستان به صورت سوم شخص و توسط یک راوی ناشناس روایت می‌شود. خواننده همان اوایل داستان متوجه می شود که اوکانر به سراغ یکی از مضامین اصلی مورد نظر خود رفته است: ترس. قهرمان داستان که اغلب از آن به عنوان مادربزرگ یاد می‌شود، می ترسد که به فلوریدا بروند، او نگران این است که در طول سفر با جنایتکاری به اسم ناجور مواجه شوند. او در روزنامه‌ای درباره ناجور مطلبی خوانده است و این شخص در پس ذهنش مانده است. خواندن این مقاله به نوعی خبر از اتفاقاتی ناخوشایند در آینده می‌دهد. مادربزرگ بعدا با ناجور مواجه می شود و از این طریق، اوکانر دوباره به سراغ مضمون ترس می‌رود. 

اوکانر هم چنین در همان اوایل داستان به سراغ مضمون ظاهر هم می رود. خواننده متوجه می شود که مادربزرگ بهترین لباسش را پوشیده تا اگر احیانا تصادفی صورت گرفت و او از دنیا رفت، هرکسی او را دید متوجه شود که یک زن متشخص مرده است. این یک عنصر مهم در داستان است. مادربزرگ به واسطه ظاهرش خود را بالاتر از بقیه در نظر می‌گیرد. این تنها بخش از داستان نیست که ما چنین تفکری را در مادربزرگ می‌بینیم. مادربزرگ وقتی در جاده یک پسربچه سیاه‌پوست را می‌بیند، خاطره یکی از خواستگارانش را برای جان وسلی و جون استار تعریف می‌کند. او می‌گوید خواستگارش آدم موفقی بود چون در کوکاکولا سهام داشت. دوباره متوجه می‌شویم که ظواهر و ویژگی‌های مادی بیش‌تر از شخصیت و خلق و خو برای مادربزرگ اهمیت دارند. 

در رستوران برج، خواننده به درک عمیق‌تری از تفکرات مادربزرگ می‌رسد. سامی سرخه (صاحب رستوران) به مادربزرگ می‌گوید که مقداری بنزین به دو مرد نسیه داده است ولی آن‌ها هیچ‌وقت برای تسویه برنگشته‌اند. مادربزرگ به سامی سرخه می‌گوید که او آدم خوبی است چرا که به بقیه مهربانی می‌کند. ولی واقعیت این است که سامی سرخه کاری احمقانه انجام داده است و آن‌طور که مادربزرگ ادعا می‌کند چندان آدم مهربانی نیست. مادربزرگ هم‌چنین با سامی سرخه درباره گذشته صحبت می‌کند و معتقد است پیدا کردن آدم خوب این روزها کار سختی است. این حس نوستالژی اهمیت زیادی دارد چرا که در ادامه داستان که مادربزرگ با ناجور صحبت می‌کند، اوکانر دوباره به ایده دوران فراموش شده گذشته ارجاع می‌دهد. 

مکالمه مادربزرگ و سامی سرخه از یک جنبه دیگر هم اهمیت دارد. خواننده دوباره متوجه می‌شود که مادربزرگ چقدر راحت دیگران را قضاوت می‌کند. او هم‌چنان که با سامی سرخه درباره خوبی‌اش صحبت می‌کند (البته تعریفی که خودش از خوبی دارد)، ولی در ادامه ادعا می‌کند که اروپایی‌هایی که به آمریکا آمده‌اند باعث بروز این وضع شده‌اند. به باور او اروپایی‌ها قدردان کمک‌های آمریکا در طول جنگ جهانی دوم نبوده‌اند. به نظر می‌رسد مادربزرگ خودش را بالاتر از اروپایی‌ها می‌بیند. 

در جایی از داستان که خانواده رستوران را ترک می‌کنند، اوکانر دوباره به سراغ عنصر نوستالژی می‌رود. مادربزرگ به یاد خانه و مزرعه‌ای می‎افتد که در دوران جوانی سری به آن زده است. این خانه از نظر نمادین اهمیت ویژه‌ای دارد. مادربزرگ به اشتباه فکر می‌کند این خانه در ایالت جورجیا قرار دارد. به واسطه این اشتباه خانواده مجبور می‌شود مسیر خاکی طولانی را بپیماید بدون این که به نتیجه‌ای برسد. به نظر می‌رسد اوکانر می‌خواسته بگوید که به همین ترتیب، مسیر زندگی خود مادربزرگ هم تا این‌جا اشتباه بوده است. 

بعد از تصادف ماشین هم، اوکانر دوباره به سراغ نماد پردازی می‌رود. وقتی خانواده در گودال می‌نشینند، نویسنده اعلام می‌کند که آن سوی گودال درختان بیش‌تری وجود داشتند. درختانی بلند که جنگلی عمیق و تیره را تشکیل داده بودند. بعدا بیلی و خانواده‌اش در بین همین درختان کشته می‌شوند. هم‌چنین ماشینی که ناجور می‌راند یک ماشین «اتومبیل مشکی، قراضه و نعش کش مانند» است. دوباره به نظر می‌رسد ماشین با توصیفی که از آن ارائه می‌شود، خبر از اتفاقات شوم آتی می‌دهد. چون بعد از این صحنه بیلی، خانواده‌اش و مادربزرگ توسط ناجور و یارانش کشته می‌شوند. 

در اواخر داستان است که نویسنده به سراغ مضمون خودخواهی می‌رود. مادربزرگ هیچ‌وقت به ناجور خواهش یا التماس نمی‎کند که بیلی یا خانواده او را نکشد. او در طول مکالمه‌ای که با ناجور دارد، به فکر نجات جان خودش است. جالب این‌جاست که در این بخش از داستان، مادربزرگ می‌گوید: «شاید عیسی مرده‌ها را زنده نمی‌کرد.» به نظر می‌رسد او در باورهای مذهبی که از دیرباز به آن‌ها اعتقاد داشته، دچار تردید شده است. به نظر می‌رسد مادربزرگ برای نجات جان خود حاضر است هر کاری انجام دهد. 

در اواخر داستان، خواننده متوجه می‌شود که مادربزرگ به یک موهبت الهی دست یافته است. این اتفاق جایی رخ می‌دهد که ناجور در آستانه گریه کردن است. مادربزرگ بلند می‌شود و به ناجور می‌گوید: «تو یکی از بچه‌های منی، تو یکی از بچه‌های منی.» این ارتباطی که بین مادربزرگ و ناجور شکل می‌گیرد اهمیت زیادی دارد. در طول داستان، این اولین بار است که مادربزرگ از خود محبت نشان می‌دهد و طرف مقابلش را درک می‌کند. متاسفانه ارتباط عاطفی که با ناجور برقرار می‌شود جان او را نجات نمی‌دهد. وقتی مادربزرگ دست می‌برد تا ناجور را لمس کند، مرد چنان عقب می‌کشد که گویی مار او را نیش زده است. او سپس سه گلوله به سمت مادربزرگ شلیک می‌کند. 

اگرچه در این صحنه به نظر می‌رسد مادربزرگ به یک موهبت الهی دست یافته است، ولی عده‌ای از منتقدان معتقدند شاید این ناجور است که در پایان به این موهبت دست پیدا می‌کند. او به بابی لی می‌گوید که در زندگی هیچ لذتی وجود ندارد. او پیش‌تر به مادربزرگ گفته بود که لذت واقعی در پستی و رذالت نهفته است. در پایان داستان به نظر می‌رسد ناجور هم مانند مادربزرگ دچار تغییر و تحولاتی شده است. 

منبع: The Sitting Bee

دیدگاهی بنویسید

avatar