به این نقد امتیاز بدهید

این مقاله مشهوری است که راجر ایبرت، منتقد معروف سینمایی در سال ۲۰۱۰ در مورد بازی های رایانه ای نوشت و باعث بروز بحث های زیادی شد.

بازی هرگز یک هنر نخواهد بود

بازی هرگز یک هنر نخواهد بود

بازی های رایانه ای هیچ گاه نمی توانند هنر باشند
با نوشتن چنین جمله‌ای هرگونه راه بسط، دفاع یا توضیح را از آن گرفته ام
. به نظر شاید احمقانه بیاید، بخصوص وقتی سیلی از پیام‌های مختلف به من رسید که “فلان یا بهمان گیم را بازی کن و حرفت را پس بگیر”. به هر حال من هنوز بر این عقیده ام که در کل، بازی‌های رایانه ای نمی‌توانند هنر باشند. شاید استفاده از واژه ی «هیچ وقت» احمقانه باشد چون این واژه به قول ریچ واکمن دوره ی زمانی طولانی را در بر می گیرد. بهتر است این‌طور بگویم که هیچ گیمر در حال حیاتی آن‌قدر زنده نخواهد ماند روزی را ببیند که بتواند بازی رایانه ای را در قالبی از هنر تجربه کند.

کلی سانتیاگو طراح بازی‌های رایانه ای در همایشی از دانشگاه USC می‌گوید “بازی رایانه ای هنر است”. البته او این جمله ی من را قبول دارد که نوشته بودم هیچ کس در داخل یا خارج از این حیطه نمی‌تواند گیمی را قابل قیاس با آثار شاعران بزرگ، فیلم سازان، و رمان نویسان، نقاشان و آهنگ سازان بداند”.

کلی سپس اسلایدی از یک نقاشی روی دیوار غاری مربوط به دوران ماقبل تاریخ را نشان می‌دهد و آن را با آثار معماری میکل آنژ در کلیسای سیستین مقایسه می کند. می‌خواهد این را بگوید که گرچه بازی‌های رایانه ای از لحاظ جایگاه هنری شاید بیشتر شبیه این غارنگاری های باستانی باشند اما کوته فکری من را می‌رساند اگر بگویم بازی همیشه اینگونه خواهد ماند و تغییر نخواهد کرد.

در ادامه می‌گوید که گفتار به عنوان شکلی از هشدار، و نوشتار به عنوان شکلی از ثبت رویدادها آغاز شدند اما بعداً به صورت داستان پردازی و آواز توسعه یافتند. در‌واقع احتمالاً آواز خیلی پیش تر از گفتار به صورت شکلی از داستان پردازی توسعه یافته است و غارنگاری شکلی از داستان پردازی مذهبی یا وسیله‌ای برای خلق و نمایش زیبایی ها بودند.

پرنر هرتزوک معتقد است که نقاشی های روی دیوار غار شووه در جنوب فرانسه را باید در دوره و شرایط خودش نگاه و بررسی کرد. در این غارنگاری ها مواد استفاده شده زغال چوب و خاک رس بوده. هنرمندان آن بسیار مستعد نشان بود و هنرمندان بزرگ زمان خود هستند، نوابغی بدون هیچ امکاناتی که در مسیر تبدیل شدن به یک میکل آنژ یا هیچ‌کس دیگری نبودند. از هر هنرمند بزرگی بپرسید می‌گوید که خطوط این طراحان باستانی روی دیوار، این غارهای تاریک چقدر تحسین برانگیز هستند و در چه دوره و شرایطی و با چه نبوغی حیواناتی که اطرافشان دیده اند را به تصویرکشیده اند.

سانتیاگو قبول دارد که شطرنج، فوتبال، بیسبال و حتی ماهجونگ را با وجود قوانین جذابشان نمی‌توان هنر به حساب آورد. البته این بستگی به تعریفمان از هنر دارد. او می‌گوید که مفصل ترین تعریفی که از هنر پیدا کرده است، این تعریف ویکیپدیا است: “هنر فرایندی خودآگاه از چینش عناصر است به صورتی که احساسات و حواس انسان را درگیر کند.”این تعریف دارای ابهام است، چرا که یک شطرنج باز ممکن است بگوید که بازی اش این تعریف را در بر می گیرد.

به عقیده ی افلاطون هنر باید به عنوان تقلیدی از طبیعت معنا شود. ویکی پدیا آورده است:بازی ها با کار و شغل که معمولاً برای مزد و اجر آن انجام می‌شود و همچنین از هنر که بیشتر با بیان ایده‌ها در ارتباط است جدا هستند. اجزای کلیدی بازی‌ها اهداف، قواعد، رقابت و مقابله به مثل هستند.”

می‌توان تمام روز را با این تعاریف بازی کرد و برای هر یک استثناهایی آورد. برای نمونه به نظر من هنر آفرینش اثری است توسط یک هنرمند. اما یک کلیسای جامع که به صورت گروهی کار شده است اثری هنری نیست؟ کسی می‌تواند آن را تعداد زیادی کار فردی در نظر بگیرد که هدف مشترکی آن‌ها را گرد هم آورده باشد. آیا رقص عشیره ای با اینکه گروهی انجام می شود کاری هنری نیست؟ بلی ولی نمایشی است از رقص انفرادی چون همه ی افراد باهم شروع به رقص نمی کنند.

تفاوت آشکاری که بین هنر و بازی وجود دارد این است که شما می‌توانید در بازی برنده شوید. بازی دارای قوانین، اهداف و دست آورد است. سانتیاگو شاید یک بازی درگیر کننده را فاقد دستورات و اهداف معرفی کند، اما در این صورت من می‌گویم که این موردی که او اشاره می کند از بازی بودن دور شده و بیشتر به شکل داستان، رمان، نمایشنامه، رقص یا فیلم درآمده است. چیزهایی که شما در آن برنده نمی‌شوید و تنها می‌توانید تجربه‌شان کنید.

او نقل قولی از رابرت مک‌کی می‌آورد که نوشته ی خوب را اینگونه تعریف می کندنوشته ای که از میل و علاقه ی رسیدن به ارتباطی عمیق با مخاطبان نشأت گرفته باشد” این تعریفی کامل و کارآمد نیست چون یک نوشته ی بد هم با همین هدف و آرمان نوشته شده است.

من ممکن است بگویم که رمان های کورمک مک‌کارتی با انگیزه ی بسیاری نوشته شده‌اند و نیکولاس اسپارک هم ممکن است همین نظر را در مورد آثار خودش داشته باشد. اما اگر بگویم مک‌کارتی بهتر از اسپارک است و رمان هایش آثاری هنری تر هستند این یک قضاوت شخصی از جانب من بر اساس سلایقم است، مثل این است که بگویم سلایق من بهتر از سلایق کسانی است که اسپارک را ترجیح می‌دهند.

سانتیاگو سپس این تعریف را می‌آورد که: “هنر راه بیان ایده‌هاست برای مخاطب به شیوه ای که او را درگیر خود کند.” خوب چه ایده‌هایی در پس آثار استراورسکی، پیکاسو، فیلم “شب شکارچی” ساخته ی چارلز لوتن، در انتظار گودو” نمایشنامه ی ساموئل بکت وجود دارد؟ شما می‌توانید تفسیر خود را از آن‌ها داشته باشید، اما در این صورت شما دارید اهداف هنری خود را از مصالح موجود می سازید.

اینجاست که کلی سانتیاگو از ارائه ی تعریفی قانع کننده از هنر باز می ماند. اما آیا تعریف افلاطون تعریف بهتری است؟ هنر اگر تقلیدی از طبیت باشد، رشد آن بیشتر خواهد بود؟ از دید من هنر در صورتی رشد بیشتری خواهد داشت که از طریق آنچه ما روح یا دیدگاه هنرمند می‌دانیم طبیعت را تغییر دهد یا بهبود بخشد. هنرمندان زیادی نقاشی های بیشماری کشیده اند. همه ی آن‌ها کارهایی از طبیعت هستند. برخی از این آثار شاهکار و برخی بسیار ضعیف اند. ما تفاوت‌های آن‌ها را چگونه تشخیص می دهیم؟ معلوم است که از طریق ذوق و سلیقه مان.

سانتیاگو اکنون بازی رایانه ای احیای ویکو – Wiko Resurrection را مثال می‌زند، که در آن شخصیت بازی به نام دیوید کورش از فرقه ی داوودیه اش در مقابل مامورین FBI دفاع می کند. گرافیک بازی نشان می‌دهد که قهرمان بازی با مامورین طبق چارچوب و قواعد بازی به شلیک و تیراندازی می پردازد. کاراکتر ماسکی کورشی را به چهره اش می‌زند که پیروانش را ترغیب به بازی کند، این بازی از روی نمونه‌هایی که او نشان داد بیشتر شبیه بازی‌های تیراندازی خالی از درون مایه است.

احیای ویکو--Wiko Resurrection

احیای ویکو–Wiko Resurrection

احیای ویکو می‌تواند بازی خوبی به شمار آید اما از نظر ارزش هنری هنوز به سطح غارنگاری های باستانی هم نرسیده است، سانتیاگو از این بازی نه به عنوان ثبت حادثه ویکو بلکه به عنوان آنچه ما حس می‌کنیم در جامعه و فرهنگمان رخ داده است نام می برد. با آنچه در مستند Waco: The Roles of Engagement ۱۹۹۷ دیدم، من بازی را از این جهت تحسین می کنم که بخش مستندی آن احساسات و عواطف شدیدی در من ایجاد کرد، اما باز هم آن را به عنوان یک اثر هنری به حساب نمی آورم.

نمونه ی بعدی که به آن اشاره کرد بازی به اسم برید – Braid بود. این بازی به بررسی ارتباطمان با گذشته‌مان می پردازدشما در بازی با دشمن‌هایی روبه رو می‌شوید و قطعات پازلی را جمع می کنید، اما تفاوتی کلیدی وجود داردشما در این بازی نمی میرید.” می‌توانید در زمان به عقب برگردید و اشتباهاتتان را درست کنید. این کار در شطرنج حرکت به عقب است که کل قوانین شطرنج را نفی می کند. این مرا متقاعد نمی‌سازد که بتوانم از طریق بازگشت به اشتباهات گذشته ام در یک بازی رایانه ای چیزی درباره گذشته‌ خود یاد بگیرم. سانتیاگو همچنین داستانی که میان مراحل روایت می‌شود را  تحسین می کند.

برید--Braid

برید–Braid

چرا گیمر ها انقدر اصرار دارند و برایشان مهم است که بازی را به عنوان یک هنر تعریف کنند؟ بابی فیچر، مایکل جوردن و دیک بوتکوس هیچ گاه نگفتند که بازی هایشان را اثری هنری می دانند. شی هاو چن که ۵۰۰،۰۰۰ دلار جایزه برای بازی ماهجونگش در ۲۰۰۹ دریافت کرد هم چنین ادعایی نداشت. چرا گیمرها به بازی کردن اکتفا نمی کنند و فقط از آن لذت نمی برند؟

آیا نیازمند به تصدیق و تأیید هستند؟ در دفاع از بازی هایشان در برابر والدین، همسر، فرزندان، همکاران و دیگر منتقدان؟ آیا نیاز دارند که سر از صفحه نمایش بردارند و  بگویند که مشغول مطالعه ی شکلی والا از هنر هستند”؟ اگر این مساله خوشحالشان می‌کند بگذارید بگویند هنر است.

راجر ایبرت

منبع: rogerebert

دیدگاهی بنویسید

avatar