۵ (۱۰۰%) ۱ vote

اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر
اثر: ژان پل سارتر
سال:۱۹۴۵

اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر

اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر

در اگزیستانسیالیسم یک اومانیسم است، ژان پل سارتر تعریف دم دستی از اگزیستانسیالیسم را ارائه می دهد. نظریه ی اصلی مربوط به اگزیستانسیالیسم و موضع انسان در این است که وجود انسان مقدم است بر ماهیت او.
ماهیت هرچیز معنا و هدف تعیین شده ی آن چیز است. یک قیچی برای بریدن ساخته شده است، این اصل و غایت آن است. با این وجود، انسان ماهیتی ندارد.

انسان وجود دارد، برمی خیزد، در صحنه ظاهر می شود، و در نهایت فقط خودش را معرفی می کند.

ما هدفی والاتر ، برنامه ای از پیش تعیین شده ، مفهومی نهایی نداریم. در فلسفه ی سارتر ما سرشت انسانی نداریم، چرا که هیچ چیزی خارج از ما وجود ندارد که طبیعت و سرشت ما را برایمان تشریح و تجسم کند. ما اینجا هستیم، و این به عهده ی ماست که خودمان را تعریف کنیم.

مسئولیت

انسان هیچ نیست جز آنچه او از خود می سازد.

ما راه انتخاب داریم، ما مختار هستیم، ما خودمان  انتخاب می کنیم که چگونه باشیم.، ما کاملا در قبال وجودمان مسئولیم.

اولین حرکت و خواست اگزیستانسیالیسم این است که همه ی انسان ها را از آنچه که هست و تمام مسئولیتی که با موجود بودنش به او اعمال می شود آگاه کند.

پذیرش این اندیشه معمولا به این سادگی ها نیست. “اختیار” مفهومی است که بسیاری ها را گیج می کند. “اگر همه چیز بر حسب اختیار باشد، پس هیچ چیز جبری نیست، و در نتیجه هیچ چیز مطلق نیست! ارزشهای ما چیزی جز توهمات نبوده! و هیچ چیز درست یا غلط نیست!”

سارتر پاسخ می دهد” برای انسان غیر ممکن است که بتواند از اختیار انسان فراتر رود” او نمی گوید”من اختیار را به جبر ترجیح می دهم” او می پرسد” چگونه ممکن است که مختار نباشیم؟” حتی شخصیت های مذهبی که براین باور اند که اخلاقیات مطلق اند و از سوی خدا می آیند، از سویی دیگر، خودشان هستند انتخاب می کنند که چنین عقیده ای داشته باشند.
مسئولیت ما یک موهبت و یک مصیبت است. و ما را به سوی اندوه، سرگردانی و نا امیدی می کشاند.

اندوه

ما غم و اندوه را در شکل اختیار خود تجربه می کنیم، با توجه به انتخاب های خودمان در مورد انتخاب دیگران قضاوت می کنیم.  وقتی تصمیمی اتخاذ می کنید، می گویید “این است راهی که هر کسی باید در چنین شرایطی پیش بگیرد.”
بسیاری از مردم احساس غم و اندوه ندارند، به این خاطر است که “از آن فرار می کنند.” اگر هنگام تصمیم گیری هایتان احساس اضطراب به شما دست نمی دهد، به این خاطر است که سعی در فراموش کردن “مسئولیتتان” در قبال خود و تمام جامعه بشری دارید.

سرگردانی نظریه ایست که ” خدا وجود ندارد و ما باید با تمام نتایج و پیامدهای این نظریه کنار بیایم”. اخلاقیاتی وجود ندارد. درستی یا نادرستی مطلقی وجود ندارد. قضاوت نهایی وجود ندارد.
این عقیده پریشان کننده است. همانگونه که داستایوفسکی می گوید” اگر خدا وجود نداشت، هرچیزی امکان پذیر می شد”، بدون خدا ما هیچ چیزی برای چنگ زدن و تکیه کردن نداشتیم.
“قانون جبری وجود ندارد، انسان آزاد است، انسان مستقل است. ما هیچ دستور و فرمانی نداریم که به آنچه رفتارمان را منطقی می سازد رو کنیم. به عبارتی دیگر، ما هیچ عذر و بهانه ای برای اعمالمان نداریم، و ما کاملا نسبت به تصمیماتمان مسئولیم.”

نا امیدی

ناامیدی زمانی حاصل می شود که ما تنها اموری را می توانیم تغیر دهیم که در حوزه ی قدرتمان باشد، و تغییر در بسیاری از امور از قدرت ما خارج است. حقیقت بی طرف است و به جز جنبه های جزئی خارج از حیطه ی قدرت ماست، ما را نا امیدی فرا می گیرد چون هیچ وقت نمی توانیم کنترل کامل روی آینده داشته باشیم.

آنچه قرار است، اتفاق خواهد افتاد

فردا پس از مرگ من، برخی افراد ممکن است تصمیم به برپایی حکومتی فاشیستی بگیرند، و دیگران با بزدلی و حماقت تمام اجازه این کار را به آنها بدهند. در این صورت فاشیسم به حقیقت انسان تبدیل می شود، چه چیزی می تواند از این برای ما بدتر  و وخیم تر باشد.

بدون توجه به اینکه چه چیزی درست است یا غلط، خوب یا بد، و بی توجه به اینکه اینها مطلق اند یا نه،” همه چیز آنگونه خواهد بود که انسان ها تصمیم گرفته اند و خواسته اند آن گونه باشد”. آنچه باید اتفاق می افتد و جامعه انسانی کاملا در قبال آثار و نتایج آن مسئول خواهد بود.
آیا این بدان معنی است که ما باید آنچه قرار است اتفاق بیافتد را چشم بسته بپذیریم و تسلیم آن شویم؟ سارتر دقیقا عکس این را می گوید.

این به معنای این است که باید خودم را تسلیم آرامش گرایی کنم؟ نه… آرامش گرایی اندیشه ی افرادی است که می گویند،” بگذار دیگران آنچه را من نمی توانم، انجام دهند”.عقاید و افکاری که من روی آن تاکید دارم کاملا در تضاد با آرامش گرایی است، از آنجا که می گوید “هیچ حقیقتی جز در عمل وجود ندارد”. بعلاوه ، از این فراتر می رود، و اضافه می کند که،” انسان چیزی نیست جز اندیشه ها وبرنامه هایش، او وجود دارد تنها به این منظور که در گسترش سیر تکاملی خود قدم بردارد، بنابراین انسان  چیزی نیست جز مجموع اعمال و کردارش،‌چیزی نیست جز زندگی اش.”

جایز نبودن عذر و بهانه

دلیل هراس برخی از مردم از اگزیستانسیالیسم این است که وظیفه و مسئولیتی را روی شانه هایشان می گذارد و فکر اینکه اگر فرد مهم یا موفقی نبوده اند، عشق یا رابطه ی دوستانه ای نداشته اند، خطا و اشتباه از آنان بوده است و پذیرش این خطا برایشان سخت نیست. آنها می پندارند که قربانی روابط وموقعیت هستند، تعلیم و پرورش مناسب، مجال کافی، یا انگیزه چندانی نداشته اند، هنوز شخص مدنظرشان را نیافته اند، هنوز فرصت و موقعیت نشان دادن توانایی هایشان را نداشته اند. با این وجود سارتر می گوید” ترسوها از خودشان ترسو، و قهرمانان از خودشان قهرمان می سازند.”
یک هنرمند، هنرمند است به خاطر کارهای هنری که خلق کرده است، نه کارهایی که می توانسته خلق کند. ریاضیدانی مشهور، شهرتش به خاطر کارهایی است که انجام داده نه آنچه شاید می توانست انجام دهد.
واضح است که این “افکاری آزار دهنده است برای کسی که زندگی اش چندان موفقیتی در بر نداشته است.” ما مسئول موفقیت ها و شکست هایمان هستیم. اما با این حال این آزار و رنجش خاطر ما را مجبور می سازد که با این واقعیت مهم روبه رو شویم که:

واقعیت به تنهایی آن چیزی است که پنداشته می شود و فرض می شود.

سارتر این دیدگاه ها را با بدبینی نمی نگرد بلکه با خوش بینی شدیدی به آن نگاه می کند. خوشبینی این است که ما مدیر و کنترل گر زندگی مان هستیم، سرنوشت ما در دستان خودمان است، ما تشویق و ترغیب می شویم که فعالیت کنیم.

سارتر نظریه خوش بینانه  و کردارش را این گونه خلاصه می کند:

فکر می کنم که به تعدادی از پرسش های مرتبط با اگزیستانسیالیسم پاسخ گفته باشیم. می بینید که نمی توان آن را به فلسفه ی آرامش گرایی تعمیم داد، چون که انسان را در حالت کار و تلاش معرفی می کند، نه با تعریفی بدبینانه از انسان. اندیشه و تفکر خوشبینانه تری وجود ندارد، چراکه سرنوشت انسان در دست خودش است، و تلاشی در نا امید ساختن و دلسرد کردن انسان از داشتن فعالیت را ندارد، چرا که می گوید که تنها امید در کار و تلاش است که حاصل می شود. اینکه فعالیت تنها چیزی است که  زندگی را برایمان ممکن می سازد.

آیا انتخاب امری اختیاری است؟

سارتر این بخش را  با دفاعی بیشتر از ذهنیت گراهی به پایان می برد، که ای کاش کمی بیشتر در آن به جزئیات می پرداخت. او می گوید که مردم هنوز از نظریه ی ذهنیت گرایی راضی و قانع نیستند، و  مخالفت ها و تضادها اغلب در یکی از حالات زیر ظاهر می شود:

۱. شما می توانید هر کاری را انحام دهید، مهم نیست چه کاری! شما روز به روز مستقل تر می شوید!؛

اما این مد نظر نیست. عدم وجود انتخاب غیر ممکن است. در انتخاب نکردن شما هنوز انتخاب می کنید که انتخاب نکنید. انتخاب امری  غیر قابل امتناع است، ما “محکوم به آزادی هستیم” چون که ما انسانیم، چه اگزیستانسالیست باشیم یا نباشیم.

۲. نمی توان در مورد دیگران قضاوت کرد، چون هیچ دلیلی برای ترجیح ایده و نظری بر دیگری وجود ندارد.
ما هنوز می توانیم ارزش ها را حفظ کنیم، و ارزش ها از انتخاب های ما ظاهر می شوند. از طریق اعمال و کارهای ما (به عنوان یک فرد مستقل یا یک گروه)، این ما هستیم که اخلاقیات را می سازیم.

۳. هرچیزی در رابطه با انتخاب هایمان اختیاری است.
ما خودمان را از طریق اعمال و کردارمان معرفی می کنیم. و وقتی که ما خودمان را می سازیم، وقتی ما انتخاب می کنیم، پوچ و بی معنی است که بگوییم انتخاب های ما اختیاری است.

خلاصه

خلاصه وار سارتر می گوید که:

اگزیستانسیالیسم چیزی نیست جز تلاشی برای نشان دادن تمام نتایج منطقی حاصل از موضع های مرتبط با خدا ناباوری، و در کل نمی خواهد انسان را در نا امیدی فرو ببرد.

برخلاف موضع خدا ناباوری اش، اگزیستانسیالیسم خودش را با جدل در باره اینکه خدا وجود دارد یا نه معرفی نمی کند.

بلکه بیان می کند که حتی اگر خدا هم وجود می داشت، این مساله باز هم چیزی را تغییر نمی داد اگر دیدگاه ما را متوجه شده باشید. مساله این نیست که ما معتقد ایم خدا وجود دارد، بلکه اصلا مساله ی وجود او مد نظر مان نیست.در این حالت اگزیستانسیالیسم خوشبینانه است، اندیشه و تفکری است از کردار وعمل.

ما هدایت گر و رهبر زندگی خویش هستیم، ما مسئولیت می پذیریم. صرف نظر از  آنچه که شما باور دارید، این مساله نمی تواند به شیوه دیگری باشد.

منبع: Alex Vermeer

1
دیدگاهی بنویسید

avatar
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
آزاد
مهمان
آزاد

هسته سخت طیف نگرش اگزیستانسیالیستی (اعم ازباخداوبی خدا)متکی به فلسفه یی بود که ازروانشناسی اعماق مایه میگرفت،وازاین حیث خالی ازنوآوری نبود،تاکیدبروجوه عاطفی واحساسی انسانها،تمرکزبرعنصر درد ورنج به عنوان مهم ترین مشغله افراد،تاکید برلایه یی بودن شخصیت انسان،وتقابل خود/دیگری،وطرح مسئله تقدم وجودبرماهیت ونتیجه آن،یعنی امکان گسترده انتخاب وامکان خودسازی،ازنوآوریهای جالب توجه این جریان فکری ست..